سلام. حوصله ام سر رفته، شما حرفي برای نگفتن نداريد؟
اين فيلمهاي تخيلي كه آدم فضاييها با كمك يه ويروس، همه آدمها رو شبيه خودشون مي كنند، واقعیت داره.
گاهي فاصله دنياي درون آدمها با دنياي بيرونشان آنقدر زياد مي شه. كه هيچ وقت لبخندشان به عمق درونشون نمي تواند نفوذ كند.
لبخند زدنهاي سطحي، احترام گذاشتنهاي سطحي، رتبه هاي سطحي.
چون نيازي هم به خرج كردن از درون ندارد، پس همشون آدمهاي خيلي محترم، مودب و مهربوني مي شند. و همشون همديگر رو مي فهمند، چون از جنس هم هستند.
و حالا اگر تو از جنس اونها نباشي، همه مي خوان كه تو هم از خودشون كنن. به دوستات پناه مي بري، مي بيني كه اونها هم گرفتار شدند. اونوقته كه نمي دوني كدوم طرف فرار كني كه خودتو نجات بدي.
مواظب خودت باش
بعضي وبلاگها هست كه وقتي واردش ميشي، اول فكر مي كني،اوه ، چه جالب
اما بعدش يه حسي بهت ميگه اينجا نمون
ميميري
مثل خود وبلاگ
مثل نويسنده ش
امشب، از اون شبهايي كه وجودم را احساس مي كنم. مثل قله اي از يخ كه از آب بيرون زده،
مثل طلوع خورشيد كه كم كم، خودش را به همه نشان مي ده.
امشب توي شب سرد دي ماه كه اسمان، همه رو ظهر مهمان برف و خورشيد كرده، فكر مي كنم كه سياه پوستان چقدر زيبا هستند.
سياه پوستها را دوست دارم و لبهاي ترك خورده اي كه از بين آنها خون روشن بيرون مي آيد.
انسان ها هر يك روحي دارند كه با روح ديگران در نمي آميزد. دو نفر آدم مي توانند نزد هم بروند و با هم حرف بزنند به هم نزديك شوند، اما روحشان مثل گلي است كه در جاي خود ريشه دارد و نمي تواند جابجا شود . گلها عطر خود را مي پراكنند و تخم خود را به دست باد مي سپارند، زيرا دوست دارند با يكديگر بياميزند. اما هيچ گلي نمي تواند گرده اش را به گلي كه مي خواهد برساند.
هرمان هسه
همين جا هستم، تو دنيايي كه به اندازه يه لوبياي سحر نشده است.
تو دنيايي كه همه چيزش، درون من مچاله شده.
هيچ چيزش معنايي نداره، جز اون چيزي كه دلم مي خواهد.
اگر خلقتی در کار نبود، اگر جهان تاریخی نداشت، اگر قرنها سپری نمی شدند، تو هم نبودی
تو که میوه رسیده هر درخت تاریخی
اگر پیوستگی تموم نشدنی علت و معلولها نبود، اگر تمام چنگها، انقلابها، توفانها، همه فجایع بشری رخ نمی داد،
اگر زمین شناسی و کیهان شناسی وجود نداشت،
تو نیز اینجا نبودی
چون
جهان چیزی نیست جز رشته های علت و معلولی که در هم تنیده شده اند
برای تمام شوربختیها خدا رو شکر می کنم، برای تمام رنجهای بشر در طول قرون،
برای همه بدبختیها، همه خوشبختیها، برای ترسها، شرمها، اضطرابها و برای همه این همه غم و اندوه خدا رو شکر می کنم
چون این راه طولانی به تولد تو ختم شد و فاجعه های تاریخ را توجیه می کند
ما بي تفاوت نيستيم، ما به سرچشمه هاي چنان نزديك شده ايم كه هر جه مردم درياره آنها مي گويند بيهوده است. و همچنين اگر چيزي گفته شود كه ما را تكان دهد، ديگر آن را باور نمي كنيم.
مدتي است كه هر شب ،
خيال مي كنم كه اين آخرين شبي است كه زنده ام.
اما صبح، مي فهمم كه اين كابوس ادامه دارد.
